
دیرگاهی است در خویش گم گشته، انگیزه ، خرد هاتا دستانم یارای نوشتن نمی دهد، چند سپیدگاهی در خویش اندیشیدم که چه بر من شده؟!!!گرداگرد خویش جستجو کردم و در همه چیز اندیشیدم ، همسری دارم شاه بانو، از نخستین روزهای زندگی همبستی پابه پای من در سختی ها و شادی ها، هال مرا چو دید ، یافت و گفت: اینان که بر سریر و تخت شهریاری نشسته اند نه ترا شایسته می دانند و نه ارزشمند می دانند، برایشان همچون بارکشی ( بی همانندی به شما « خر ی») هستی که هر چه می گویند و هر چه می خواهند باید به انجام برسانی و برداری نوینی است و به اندازه ای که نمیری روا خواهند داشت که در چرگاهی که آسیبی به پای تختشان نرسد بچری و بیش از آن را برایت گمراهی می دانند ، پس رها شو و خودت باش و برای خودت زندگی کن، چند سال زندگی خواهی کرد؟ ک...
ادامه مطلب
اشک من جاری نشو یاری نما تا صبح رویا نشود قصه ما عریان شود چشمت بینا شود فردا بر پا شود داد ما از آسمان جاری شود باران شود ، سیل شود یا که درد از ما برد یا که ما را با درد برد یا خدایان درد را با خود برد اشک من جاری نشو بگذار آسمان آه مرا جاری کند جوی کند ، کاری کند (1395/6/14)...
ادامه مطلب