
گویا خواب دیدمصدایش از همین نزدیکی می آمدهمیشه نزدیک استما دور پنداریمشمهمانِ خوان مهرشغریبه می پنداریمشبارهانمک خوردیم و نمکدان شکاندیمدم نزدباز آغوش گشود و خندیدباز آیی ، باز آییبارها و بارها......ب...
ادامه مطلب
راستی میدانی با رفتنت عمر واژه هایم هم پايان يافت واژه ها را کفن کردم در خاک نهادم و..... ماند تا بر آن علف رویید باز نمیدانم چرا حتی علف های هرز روی گور هم شادمانه نام ترا سر ميدادند?(1394/10/21فردا)...
ادامه مطلب