فریاد سکوت

خرید بک لینک

فریاد,م را برآوردم
با سکوت، خموشی
همه به دهانم چشم دوخته بودند
تا چیزی فریاد, کنم
دهانم از درون دوخته شده بود
کسی صدای فریاد
سکوتم، خموشیم را
از چشمانم نخواند، نشنید
از بلندی صدای سکوتم
آسمان هم به خشم آمد
غرش کرد،...... گریان شد
تا سپیده، تا فردا
همه جا ازاشک من و آسمان
نو شد
آنقدر در سکوت ماندم
که گنجشکان درخت خانه امان، شهرمان
که تازه نو شده بود
فریاد, سکوتم را شنیدند
طوفان درونم را دیدند
منتظر بودند فریاد, سکوتم را همه بشنوند
اما کس نشنید
از شهر ناشنوایان، خانه ی سکوت
قهر کردند، .... رفتند
باز ...... تا سپیده ، تا فردا
من ماندم و من
آسمان هم
گوش هایش را گرفت
خسته شد
با من غرش نکرد،گریان نشد
جز من و گوش هایم کس نماند تا فریاد, سکوتم را بشنود
باز چشم به فردا دوختم
روز دگر و قصه ای دگر... و شایدی دگر
اما گویا خیال بود
همه فریاد, سکوتم را شنیده اند
همدست زاغ سیاه
چشم به چند دانه گندم مزرعه پدری دوخته اند
من و سکوتم
به تارج دادیم مزرعه را
با چشم به فریاد, رسی داشتن

فردای خوبان...

ما را در سایت فردای خوبان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 131 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:14

صفحه بندی